نقطه

  
نویسنده : Leonoria ; ساعت ٤:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢
تگ ها : عشق ، خود ، فرصت


 

 

خون آبه ی تاول پاهایم را در دهانت می چکانم تا تلخی اش خستگیهایم را در یادت نگاه دارد که من بودم که بی پروا و پروانه وار به جای تو این راه را رفتم و تو ایستادی ...

 

  
نویسنده : Leonoria ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٢
تگ ها : تاریکی


 

نقد من ابن روزها از جو زمانه ی بی رحم نیست...

نقد من از بیرحمی  نامحرمان حریمم  است ...

  
نویسنده : Leonoria ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٢
تگ ها : خود


 

 

:  خیلی خوشحالم که باهات آشنا شدم .. تو دختر خیلی مهربون و فهمیده ای هستی

: ممنونم .. من هم همینطور..

: فکر می کنی چه جور آدمی هستم ؟

: یاد گرفتم که  آدمها رو آنالیز نکنم

: یه خواهشی ازت دارم.. زیاد تو کار من تجسس نکن .. من شغلم دست و پام رو بسته..دختر قبلی که باهاش دوست بودم  خیلی تو کارم تجسس می کرد و بعد هم وابسته شد بهم  و تیریپ ازدواج و لاو! برداشته بود ... منم مجبور شدم رابطه رو بهم بزنم...

                                        دو ماه بعد

 

: یه چیزی بهت بگم  طاقت شنیدنش رو داری؟

: امتحان کن!

: من یه بار ازدواج کردم.. هنوز هم طلاق نگرفتم.. ولی جدا زندگی می کنیم ..

ولی می خوام بدونی که دوستت دارم و نمی خوام از دستت بدم.. و در عین حال نمی

خوام به هیچ عنوان اذیتت کنم ... اگه فکر می کنی به هر دلیلی وجود من ناراحتت

 می کنه از زندگیت برم بیرون ...

 

: ........................................................

 

 

 

  
نویسنده : Leonoria ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۱


این سوی مرز و خوشبختی ؟

 

سلام به همه دوستای خوبم...

٧ ماه نبودم ... و  ... انگار ٧ ماه در این دنیا نبودم..

امیدوارم میلم به نوشتن  نشانه ای از دوباره بودنم باشه ..که اگر نه

دیگر هرگز نخواهم بود...

بعد از ٧ ماه غربت.. تگاهم و امیدم به همه چیز تغییر کرده ...

آمده ام که باز   باشم...

شاید اینجا گوشهای شنوا بیشترند..

 

 

سال نو رو به همه دوستانم و دوست نمایانم تبریک می گم...

 

leonoria

 

  
نویسنده : Leonoria ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٩
تگ ها : شروع


 

 

  همیشه همینطوره ! درست وقتی که فکر می کنی همه چیز داره

خوب پیش میره .. یه چیزی پیدا می شه که بر خلاف جهت فعالیتت

حرکت می کنه .

درست زمانی که فکر می کنی دیگه خیالت راحت شده باید منتظر

چیزی باشی که چنان خیالت رو ناراحت کنه که به خاطر خوشبینی

زیاد خودت رو سرزنش می کنی .

قضیه زمانی سخت می شه که مجبور به تصمیم گیری بشی  ... و

مزخرفترین بخش اون زمانیه که می دونی هیچ تصمیمی قطعا بهنرین

تصمیم نخواهد بود.

 

 

  
نویسنده : Leonoria ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳۱
تگ ها : تاریکی ، عشق ، نگرانی


گذر بر کناره

 

 

"  شهر بزرگ اینجاست..تواینجا هیچ چیز نخواهی یافت.بلکه

اینجا همه چیز را از دست خواهی داد.

چه چیز ناچارت کرد که در این منجلاب پای نهی ؟به پاهایت

رحم کن.

اینجا دوزخ اندیشه های تنهایان است.اینجا اندیشه های بزرگ

زنده_زنده تفتیده می شوند تا با دیگر اندیشه ها یکی شوند.

هر عاطفه بزرگی را در اینجا می گدازند و تنها به عواطف خرد و

کوچک مجال می دهند که با خش خش خویش پر و بال گیرند.

 

آیا بوی کشتارگاه اندیشه ها و مطعم روان  به بینی ات نمی رسد؟

آنجا که همه چیز را به بهای اندک می فروشند؟آیا نمی بینی

که جان های کشته چون دود بر فراز این شهر بالا رفته اند؟

آیا نمی بینی جان ها همچون کهنه پاره های کثیف و پلاسیده

آویزانند؟آری از چنین کهنه پاره های کثیف روزنامه نیز میسازند.

 

آیا نمی شنوی که جانها در اینجا به بازیچه لغات تبدیل شده اند؟

و کلمات را آروغ می زنند و از آن روزنامه می سازند.

به دننبال هم اند.اما نمی دانند از چه روی.خشم افروز یکدیگرند

اما  نمی دانند چرا؟

بس سردند و تنها از آبهای دوزخی گرما می جویند..پیوسته

بیمارند."

  منبع: چنین گفت زرتشت ,Friedrich Nietzsche

 

 

  
نویسنده : Leonoria ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢
تگ ها : تاریکی


............

 

چی بگم؟ ..از کی بگم؟

دیگه غم یکی دو تا نیست...

  
نویسنده : Leonoria ; ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱
تگ ها :