خون آبه ی تاول پاهایم را در دهانت می چکانم تا تلخی اش خستگیهایم را در یادت نگاه دارد که من بودم که بی پروا و پروانه وار به جای تو این راه را رفتم و تو ایستادی ...
نقد من ابن روزها از جو زمانه ی بی رحم نیست...
نقد من از بیرحمی نامحرمان حریمم است ...
: خیلی خوشحالم که باهات آشنا شدم .. تو دختر خیلی مهربون و فهمیده ای هستی
: ممنونم .. من هم همینطور..
: فکر می کنی چه جور آدمی هستم ؟
: یاد گرفتم که آدمها رو آنالیز نکنم
: یه خواهشی ازت دارم.. زیاد تو کار من تجسس نکن .. من شغلم دست و پام رو بسته..دختر قبلی که باهاش دوست بودم خیلی تو کارم تجسس می کرد و بعد هم وابسته شد بهم و تیریپ ازدواج و لاو! برداشته بود ... منم مجبور شدم رابطه رو بهم بزنم...
دو ماه بعد
: یه چیزی بهت بگم طاقت شنیدنش رو داری؟
: امتحان کن!
: من یه بار ازدواج کردم.. هنوز هم طلاق نگرفتم.. ولی جدا زندگی می کنیم ..
ولی می خوام بدونی که دوستت دارم و نمی خوام از دستت بدم.. و در عین حال نمی
خوام به هیچ عنوان اذیتت کنم ... اگه فکر می کنی به هر دلیلی وجود من ناراحتت
می کنه از زندگیت برم بیرون ...
: ........................................................
این سوی مرز و خوشبختی ؟
سلام به همه دوستای خوبم...
٧ ماه نبودم ... و ... انگار ٧ ماه در این دنیا نبودم..
امیدوارم میلم به نوشتن نشانه ای از دوباره بودنم باشه ..که اگر نه
دیگر هرگز نخواهم بود...
بعد از ٧ ماه غربت.. تگاهم و امیدم به همه چیز تغییر کرده ...
آمده ام که باز باشم...
شاید اینجا گوشهای شنوا بیشترند..
سال نو رو به همه دوستانم و دوست نمایانم تبریک می گم...
leonoria
همیشه همینطوره ! درست وقتی که فکر می کنی همه چیز داره
خوب پیش میره .. یه چیزی پیدا می شه که بر خلاف جهت فعالیتت
حرکت می کنه .
درست زمانی که فکر می کنی دیگه خیالت راحت شده باید منتظر
چیزی باشی که چنان خیالت رو ناراحت کنه که به خاطر خوشبینی
زیاد خودت رو سرزنش می کنی .
قضیه زمانی سخت می شه که مجبور به تصمیم گیری بشی ... و
مزخرفترین بخش اون زمانیه که می دونی هیچ تصمیمی قطعا بهنرین
تصمیم نخواهد بود.
گذر بر کناره
" شهر بزرگ اینجاست..تواینجا هیچ چیز نخواهی یافت.بلکه
اینجا همه چیز را از دست خواهی داد.
چه چیز ناچارت کرد که در این منجلاب پای نهی ؟به پاهایت
رحم کن.
اینجا دوزخ اندیشه های تنهایان است.اینجا اندیشه های بزرگ
زنده_زنده تفتیده می شوند تا با دیگر اندیشه ها یکی شوند.
هر عاطفه بزرگی را در اینجا می گدازند و تنها به عواطف خرد و
کوچک مجال می دهند که با خش خش خویش پر و بال گیرند.
آیا بوی کشتارگاه اندیشه ها و مطعم روان به بینی ات نمی رسد؟
آنجا که همه چیز را به بهای اندک می فروشند؟آیا نمی بینی
که جان های کشته چون دود بر فراز این شهر بالا رفته اند؟
آیا نمی بینی جان ها همچون کهنه پاره های کثیف و پلاسیده
آویزانند؟آری از چنین کهنه پاره های کثیف روزنامه نیز میسازند.
آیا نمی شنوی که جانها در اینجا به بازیچه لغات تبدیل شده اند؟
و کلمات را آروغ می زنند و از آن روزنامه می سازند.
به دننبال هم اند.اما نمی دانند از چه روی.خشم افروز یکدیگرند
اما نمی دانند چرا؟
بس سردند و تنها از آبهای دوزخی گرما می جویند..پیوسته
بیمارند."
منبع: چنین گفت زرتشت ,Friedrich Nietzsche
............
چی بگم؟ ..از کی بگم؟
دیگه غم یکی دو تا نیست...
بدون شرح
....
: نمی دونم الان چرا دارم اینا رو به تو می گم...تاحالا با کسی که فقط ٣ ساعته می شناسمش اینجوری حرف نزده بودم...ولی دیگه خسته شدم..اون بابای عوضیم همه چیزو واسه داماداش می خواد..من که پسرشم باید حقوق بگیرش باشم؟؟ این همه مال و منال و واسه چی می خواد؟؟ ...اونم از مامانم..یه زن احمق ایرانی که فقط فکر می کنه باید وقتی هوا سرد می شه آش درست کنه و وقتی هوا گرم می شه آبدوغ خیار بیشتر به بچه هاش می چسبه! ..اینم شانس ماست..پسر تو خونه ما یعنی وارث...وایسته تا باباش بمیره تا بتونه از پولای بابائه استفاده کنه!..حالا اومدیمو بابام تا ۵٠ سال دیگه زنده موند..تکلیف من چیه؟!؟!...نمی دونم دیگه چی بگم عزیزم..خیلی خسته ام..بهش گفتم که دیگه دم نمایشگاه نمیام..!..ازشون متنفرم..حالمو بهم می زنن...
: به نظرم باید همونجوری که هستن قبولشون کنی...شاید داری اشتباه می کنی...
: ما رو باش با کی داریم درد دل می کنیم..با چه آدم ...باید از اول می فهمیدم که تو یه آدم ..هستی..عیب نداره..مرسی که به حرفام گوش دادی..
: حیف که برام مهم نیستی وگرنه می دونستم چه جوابی بهت بدم!
: آره؟ مهم نیستم ؟ ثابت کن همین الان که مهم نیستم!
: اوکی ...خدافظ..
...بوووق
